بوالفضولی به شبی عابر کوری را دید
که چراغیش به پیش است و خمیش از عقب است
گفت ای بی خرد مسخره! فانوست چیست؟
ای که در چشم تو یکسان رقم روز و شب است
خنده ای کرد به او عابر روشن دل و گفت:
باش تا با تو بگویم که چه او را سبب است
نزد من روشنی و تیرگی از پایه یکی است
زان که این هر دو ز یک خالق و معبو
یکبار دگر زخمی کاری
بر ایران و بر ایرانی
زد دست نمک نشناس فلک
رفت از تن و جسم وطن جانی
با رفتنش آری مانده وطن
با داغ و فراق و پریشانی
بی باک و سیاست مند و دقیق
آمادۀ هر جان افشانی
هوشی وافر، درکی کامل
جهدی نستوه و طولانی
کشورمان را رکنی محکم
مصداق تقی خانی ثانی
عمری همه در ایثار و عمل
ا
اگرچه خرم و آباده طهراننجنبی یک شبه بر باده طهرانببین تا مشتری افتاد بفروشکه بدجوری به خرج افتاده طهراننه ایرادش فقط آلودگی نیستسراسر مشکل و ایراده طهرانهزاران مفلس و معتاد و ولگردبه سرتاپای خود جا داده طهرانکنام قلدران و زورگیرانبدون قید و بی قلاده طهراننه داره بر جوان و پیر رحمینه مهری بر نر و بر
تویی که آخر اخلاص و عشق و ایمانیتویی که در تب و تاب گذشتن از جانیفدای پاکی دستان پینه بسته ی توتویی که پاک تر از قطره های بارانیچگونه شغل بنامیم کار و بارت را؟که نیست پیشه و عشقی است پاک و ربانیچه بی عطوفت و خام است آن که می گویدکه گرم کسب معاشی و در پی نانیدر این زمانه که هرکس به فکر خویشتن استتویی
بسوزی ای سر انگشت من هزاران بارکه گشته ایم ز دستت به روز تیره دچارهر آنچه بر سرمان رفته از حماقت تو استنکرده آنچه تو کردی به حقمان، تاتارچه کردی ای سر انگشت بی کفایت من؟که مانده ایم به وضعی فجیع و نکبت باراز انتخاب غلط آنچنانمان کردیکه هست حاصل هر سالمان دریغ از پاربدین روال چو باشی به کار خود مشغول
بنازم خداوند آواز را
هنرپرور نغمه پرداز را
سیاووش آواز ایران زمین
نشان مباهات این سرزمین
به هر گوشه فایق ز نزدیک و دور
نفیر همایون و شهناز شور
نوای تو خوشتر ز بانگ هزارخدایی ترین نغمه ی روزگار"پیام نسیمی" و "آرام جان""معمای هستی" و "سرو چمان"نه هر بلبلی چون "نوا"ی تو خواندگواراتر از "ربنا"ی تو